ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

629

معجم البلدان ( فارسى )

زلول [ ز ] با دو لام بر وزن فعول از ريشهء « زلل » نام شهرى در خاور أزيلى در مغرب است . [ 940 ] باب زاء و ميم و آنچه پس از آن‌هاست زماخير [ ز ] پس از الف خاى كسره‌دار و ياى دو نقطه زير و راى بىنقطه در پايان جمع « زمخره » به معنى تيركمان بلند . و همچنين زمخره به معنى زن بدكاره . نام ديهى است در باختر نيل در بخش صعيد پايين مصر از كارگزارى اخميم . زمّارا [ ز م ما ] جايگاهى است كه ابن قطّاع « 1 » آن را در كتاب الابنيه ياد كرده است . زمّان [ ز م ما ] با تشديد ميم و الف و نون پايانين زيستگاه بنى زمّان در بصره و منسوب است به قبيلهء او و او زمّان پسر تيم الله پسر ثعلبه پسر عكابه پسر صعب پسر على پسر بكر پسر وايل پسر قاسط پسر هنب پسر افصى پسر دعمى پسر جديله پسر اسد پسر ربيعه پسر نزار است . ريشهء اين واژه مىتواند از باب « زممت الناقة » باشد يعنى پاى شتر را بستم . پس به وزن فعلان خواهد بود و مىتواند بر وزن فعّال از ريشهء زمن باشد و احتمال اوّل با ريشهء آن به نظر سيبويه نزديك‌تر است كه مىگويد هر چه دو حرف دارد كه دومين آنها مضاعف و بعد از آن الف و نون پايانين باشد ، چنين الف و نون افزوده خواهد بود . مانند « رمّان » و « حمّان » و اين قاعده در واژه‌هايى كه پيش از الف و نون سه حرف باشد روا نبود ، مانند : حمدان و عثمان زيرا كه در افزون بودن آنها اختلافى نيست . زمّان نامى نو ساخته مانند حمدان و غطفان است . و زّمان اسم جنس به شمار نمىرود . زمخشر « 2 » [ ز م ش ] با خاء نقطه‌دار ساكن و شين نقطه‌دار با فتحه و راى بىنقطه نام ديهى بزرگ از بخشهاى خوارزم است . بدانجا نسبت دارد : بو القاسم محمود پسر عمر زمخشرى نحوى اديب كه رحمت خدا بر او باد . و دربارهء اوست كه مير ابو الحسن علىّ [ ع ل ى ى ] پسر عيسى پسر حمزه پسر وهاس حسنى علوى كه در ستايش او با نام اين ديه چنين سروده است : و كم للامام الفرد عندى من يد * و هاتيك ممّا قد اطاب و اكثرا اخى العزمة البيضاء و الهمّة الّتى * انافت بها علّامة العصر و الورا جميع قرى الدّنيا سوى القرية الّتى * تبوّأها دارا فداء زمخشرا و أحرى بأن تزهى زمخشر بامرء * اذا عدّ فى أسد الشّرى زمّخ الشّرا [ 941 ] فلولاه ما ظنّ البلاد بذكره * و لا طار فيها منجدا و مغوّرا فليس ثناها بالعراق و اهله * بأعرف منها بالحجاز و اشهرا « 3 » زمخشرى گويد : زادگاه من در ديهى گمنام از خوارزم بوده كه آن را زمخشر نامند . من از پدرم شنيدم كه عربى از آنجا مىگذشت پس نام ديه و نام بزرگ آنجا را پرسيد . به او گفته شد : نام ديه زمخشر و بزرگ آنجا « ردّاد » است . عرب گفت : لا خير فى شرّ و ردّ » يعنى نه در شر و نه در ردّ آن هيچ خيرى نيست . ياقوت گويد : من احوال زمخشرى را در كتاب « ادبا » ياد كرده‌ام . « 4 » زمزم « 5 » [ ز ز ] با تكرار ميم و زاء نقطه‌دار . نام چاهى است مبارك و معروف [ در مكه ] . از آنش زمزم گويند كه آب بسيار دارد . چنان كه مىگويند آب زمزم و آب زمازم يعنى آب بسيار و پرخروش . و گويند : نامى نو ساخته و بىريشه است و گويند از آنش زمزم ناميدند كه حاجر مادر اسماعيل آب آن چشمه را كه بيرون جسته بود بوسيلهء ديواره به صورت حوضچه‌اى در آورد و اين گفتهء ابن عبّاس است كه گفته است اگر گرد آن چشمه ديوار نمىكشيدند آنقدر آب بيرون مىآمد كه دنيا را فرا مىگرفت . و نيز گفته شده است از آنش بدين نام خواندند كه

--> ( 1 ) . ن . ك : ابن قطّاع على بن جعفر ابو القاسم . ( 2 ) . قزوينى . آثار ع ص 533 ، جهانگير ص 614 ، مراد ج 2 : 363 ، تقويم بو الفدا - آيتى ص 552 - 553 ، لسترنج ص 422 . ( 3 ) . چقدر نعمتها از اين پيشواى بزرگ به ما رسيده و او را خوشنام كرده است . او صاحب ارادهء روشن و همّت بلند است كه او را علامهء عصر و همهء دورانها كرده است . همهء ديه‌هاى دنيا به جز ديه زمخشر كه او در آن ساكن بود ، فداى زمخشر شوند . زمخشر روشنايى مىبخشد . ميدان و شير ژيان را نشان مىدهد . اگر او نبود دنيا همنامى براى او نداشت نه در پستى و نه در بلندى . ستايش او مخصوص به عراق نيست كه در حجاز هم همانقدر شهرت دارد . ( 4 ) . مقصود معجم الأدباء يا « ارشاد الاديب » است . ( 5 ) . ن . ك : تقويم بو الفدا - آيتى ص 119 ، يكى چون چشمهء زمزم دو چون زهرهء ازهر سيم چون چنگ بو الحارث چهارم دست بو يحيا ( فرخى ) اگر فضل رسول از ركن و زمزم جمله برخيزد يكى سنگى بود ركن و يكى شوراب چه زمزم ( ناصر خسرو ) ( لغتنامه دهخدا واژهء زمزم ص 441 ستون ميانين ) .